می گوید: بیا در موردش صحبت کنیم
می گویم: مادر ... ! ریاضیات مذاکره دارد
منبع: http://aminfouladi.blogfa.com/post-189.aspx
نویسنده: اتاق تمام فلزی
می گوید: بیا در موردش صحبت کنیم
می گویم: مادر ... ! ریاضیات مذاکره دارد
منبع: http://aminfouladi.blogfa.com/post-189.aspx
نویسنده: اتاق تمام فلزی
ما خواستیم بغضمان را که سال هاست توی گلویمان حملش کرده ایم، رو به دیوار گریه کنیم تا کسی نبیند درد هایمان را، که مرد باشیم، که کوه باشیم، که خفن باشیم.
اشتباهی بنا به عادت مالوف تا دیوار دیدیم شا ..شیدیم پایش.
منبع: http://fullmetallemon.blogfa.com/post-57.aspx
نویسنده: امین
خفه شید لعنتی ها ! شما حق ندارید بروید وهر غلطی که دلتان خواست بکنید ! پس من اینجا چه کاره ام که یورتمه می روید توی رویاهای مسخره ی خودتان؟! اصغر حق ندارد با معصومه ازدواج کند ! احمد الان توی بازداشتگاه باید از شدت کتک خون بالا بیاورد نه اینکه قدم بزند توی پارک واروح عمه اش شاملو بخواند برای خودش ! درقصه ی سیما که ازدواجی نبود ! اوبا دوست پسرش به هم زده بود و حالا داشت برای پسرکوکب خانوم عشوه های گاوکی می آمد ! هی با توام این چرندیات چیست که داری سرهم می کنی ؟ تو الان باید درخیابان یازده ی غربی با یک آشغال گلاویز شده باشی نه اینکه اینجا مثل یک بی شرم تمام عیار روی متن های من تف کنی وتوی راهروهای دانشکده شروع کنی به عشق تف دادن های صدمن یه غاز! تودیگر چه می گویی ؟ ! این درمتن نبود! هی صدایم را میشنوی ؟ این مزخرفاتی که داری می گویی توی نوشته های من نبود! هی... هی ...صبرکن ببینم ! بعد از آن تصادف وحشتناک تو باید می مردی ! من حتی مراسم تدفین وضجه مویه های چندش آور زنت را هم نوشته بودم آن وقت تو گستاخانه توی چشمهای من زل می زنی وترتیب مادرشدن زنت را می دهی ؟!! حیف قلم من که تورا گذاشت توی تیمارستان تا یک مدت با خیال راحت زندگی کنی حالا می خواهی بروی استاد دانشگاه بشوی ؟! می خواهی قاضی بشوی یا عروسک گردان !! به درک ... اما اینجا جایش نیست !!! بروید توی نوشته های یکی دیگر عاشق هم بشوید بچه بزائید راننده تاکسی بشوید وکیل بشوید وزیر بشوید اصلا هرخری که می خواهید بشوید وهرکلمه ای که می خواهید بالا بیاورید اما اینجا جایش نیست توی نوشته های من هیچ جنبنده ای حق ندارد سوار اسب عصیان گند بزند به کاغذهای من ویک مشت دروغ احمقانه تحویل این وآن بدهد ! شما تمامتان محکومید به گودال احمق ها ! حقیقت بیشتر از این نیست که توی گودال عاشق هم می شوید وبچه های عقب مانده می زائید وتوی همان گودال از هم می برید ...می روید پای صندوق های رای ، کله پاچه می خورید وتوی گودال چاه فاضلاب پرمی کنید وبمب هسته ای می سازید وبه خیال می کنید شده اید زیراکس خدا روی زمین ! جمع کنید بساطتان را دلتان خوش است ! غیراز این است که مثل کرم می لولید توی هم و بعد هم بدون اینکه هیچ غلطی بکنید می میرید ومی روید به درک ؟! البته هراز گاهی بین شما ها یکی پیدا می شود که رگ پوچ اش میزند بالا وتب می کند وشعرهای احمقانه ای می گوید در مذمت گودال ! اما کورخواندید تمامتان دروغ گویان کثیفی هستید که باید خفه ی تان کرد ! خفه ی می کنم لعنتی ها ! خفه شید ...
شب از نیمه گذشته بود وتوی مغز راوی کلمه ها هی پشت هم جیغ می کشیدند و شخصیت های نوشته هایش باتوم عصیان برداشته بودند به قصد کشت کاغذهای روی میز... راوی داد می زد ... قهوه مینوشید ... داد می زد... قهوه می نوشید قهوه های تلخی که طعم خاک می دادند آن شب ... لعنت به همه چیز ! راوی عاصی شده بود از این همه حضور نافورمی که ریخته بودند به حلق بودش وداشتند زنده زنده مثله اش میکردند... کلمه ها از مسیرذهنش پیروی نمی کردند وهرکدام ساز خودشان را می زدند ... کلمه ها خسته شده بودند از گودال از خفگی از راوی از تیره گی از رکود از روای کلمه ها از تلخی خسته شده بودند وترجیح می دادند نباشند تا اینکه روی صفحه های سفید به نکبت بنشینند و طعم گودال بدهند ! کلمه ها داشتند مبارزه می کردند !
روای خسته بود ...( سوزن را باید همراه با نردبان خرید!! )

آورده اند که...
"طب سوزنی هر درد بی درمان را دواست"
پس من ناجی شدم
بادکنک ِ سرخ ِ کودکی ام را
که سخت بر تهی مغزی خود وَرَم نشانده بود...
هرگز گمانم بر این نرفته بود، هوایی دربند را صدایی چنین مهیب دربِگُنجد...
لیکن نتیجه، آشوبی فاجعه بار بود
آنچنان که از شدت انفجارش
آسوده خفتگان ِ دژ ِ آسایش
از جا به در شدند و شتابان از هراس
با چشمانی به غایت از هم گشاده
بر آسمان شلیک شدند...
صد افسوس که این روزها
همه چیز و همه کس و همه جا
از سَر
پوشیده شده!
و من در نیازمندی ها یک آگهی تمام صفحه خواهم داد:
** فوری **
مشتی سوزن و یک نردبان
** فوری **
مادرم
منبع:http://www.arghanoon.com/post-88.aspx
نویسنده: رند تبریزی. ارغوان
گاهي وقتا بدجور دلم تنگ ميشه واسه اون دخترك موفرفري كه شرارت از چشماش ميباريد..كه همهش موهاشو پسرونه كوتاه ميكردن، جريمه اينكه نميذاشت شونه كنن و بهش روبان يا گلسر بزنن...واسه دخترك شرّي كه دخترخالهي فاطيرو* توو حموم حبس و برق رو هم خاموش كرد...وقتيام لو رفت و اون بيچاره رو كه تقريبا غش كرده بود از حموم آوردن بيرون، خيلي خونسرد گفت خب چرا به من گفت ببعي؟ من موهام خيليام از ببعي بلندتره!...گاهي بدجور دلتنگ كلاس اول ميشم؛ نيكمت رديف دوم، خانم ثابت...با اَكي بريم پاچهخاري،من يواشكي مقنعهشو بزنم بالا و وقتي موهاشو ببينم از خوشحالي جيغ بكشم و بگم موهاي خانومم مث موهاي من فرفريه! و جريمه بشم و 2بار بيشتر بقيه از رو سرمشق بنويسم و تازه لو برم ناخنام بلنده و عين خيالم نباشه، از ذوق اينكه اونم موهاش مث ببعيه...نه... خيليام از ببعي بلندتره.
◊◊◊
موهام فرفري بود...اونقده نااااز بود...عينِ ببعي!!! اما خب..مرتب نگهداشتنشون سخت بود...واسه همينم توو هيچكدوم از عكسام، خبري از دختر مو فرفري خوشگلي كه موهاشو با روبان/ گلسر بسته باشن نيست.. بابا هميشه موهامو پسرونه ميزد ـ دست به قيچيش خوب بود ـ خب البته منم خيلي شر بودم.. هميشه تو خاك و خل... يه دفعه فك كنم بابام عاشق موهام شد.. آخه موهام داشت بلند ميشد و هنوز كوتاشون نكرده بود...عروسي دخترعمهبود.. برامون پيراهناي خوشگل خريده بودن و كفشاي تقتق كني! سفيد،عينهونه كفش عروس...من و آبجي از ذوق كفش تقتقكني و لباسا،هي اينورو اونور ميدويديم و ميرقصيديم...از صبح لباس پوشيده بوديم... بعدازظهر كه بابا اومد و مارو توو اون لباسا ديد كلي ذوق كرد و بوسيدمون(شايد)...يكم به من نيگا كرد ...
و من توو عروسي دخترعمه با اون تيكهي فرفري موهام كه با زور گريه و اينور و اونو پرت كردنِ خودم، نذاشته بودم كوتاه كنه و به طرز مضحكي از كنار گوشم آويزون بود.... نقل و نبات و سكه جمع ميكردم..
◊◊◊
الان كه ديگه موهام هيچ فري نداره .. بابا به كوتاهبلندي موهام گير ميده... ميگه حيف موهات نيست؟ شايد ياد اونروزا ميافته كه بيرحمانه موهاي فرفري و خوشگل منو با اون قيچي كه ازش متنفر بودم كوتاه ميكرد و كلي از اينكه سلموني هم بلده ذوق ميكرد!
وناندشمنتانهركههستآجرباد
*دخترخالهي فاطي رو كه داره پرستاري ميخونه، تو خونه فاطي اينا ديدم...موهامو كه باز كردم، گفتم سهيلاجون، هنوزم فكر ميكني موهام عين ببعيه؟... با اينكه بلندبلند ميخنديد تو ذهنش داشت طناب دار منو ميبافت! زردي صورتش+ نگاه معنادار و شرِّ من،.. انگار همون روز بود كه چپوندمش تو حموم و درو روش بستم و برقو خاموش كردم و وقتي آوردنش بيرون تقريبا غش كرده بود...
منبع: http://zrf.blogfa.com/post-153.aspx
نویسنده:وحشــــىــــىـــــی
همیشه چیزی هست مثل غبار، که تعدادش نه مثل هفت مقدس است و مثل دوازده مشهور. همیشه چیزی هست. در هر چیزی همیشه چیزی هست. بین هر چیزی با هر چیز دیگر همیشه چیزی هست که به فاصله محکوم است و چه فرق می کند از اتم تا اتم باشد با واحد میکرون یا از او باشد تا او، از چین تا نیکاراگوئه. و در خوشبینانه ترین حالت از من تا تو با واحد کیلومتر که همیشه چیزی هست و تو هر چه می نامیشان بنام از هفت گرفته تا سنگریزه، از خرد تا کلان که اگر دانای تام هم که باشی همیشه چیزی هست که نه مثل شادی، سبز براق است و نه مثل غم، صورتی مایل به پیازی. گوش کن نالان همیشه چیزی که ناگهان از عمق تو سر بی می آورد و مرا در می نوردد چیزی ست که تمام قوانین جهان اگر قوانین است در چین های مغز من فرو نمی رود که نمی رود از چین و ماچین تا فیه و مافیه همیشه چیزی هست که اگر واحد ندارد دلیل نمی شود که نیست. من از آسیابهای بادی که در نعلبکی کودکیم بود و آن راه پیچ در پیچ که چای که می ریختم گرمش می شد با گاوهایی که دوست داشتم ای کاش نقاشهای چینی دقیقتر بودند و یادشان نمی رفت که گاوها هم می دانند: همیشه چیزی هست که نه مثل گوی گرد است و نه مثل اهرام ثلاثه سه گوش. دلم برای نعلبکی کودکیم تنگ نمی شود دیگر که فاصله ای نیست ولی همیشه چیزی هست نه گرد و نه سه گوش. به هوش!
"اين مقال، غور و تدبري است در احوال گربه ساناني خرد كه به واسطه تمركز در منطقه جغرافيايي يكسان در قالب يك گروه مورد تفحص قرار خواهند گرفت .نه! ... اين نيست.
" اين نوشتار نگرشي است از نظر گاه رفتار شناسي با احتساب ويژگيهاي دموگرافيك بر گربه ساناني كه در زير گروهي مشهور به پرشن كت(Persian Cat) قرار مي گيرند. باز هم نه! ... نشد. بذار ببينم. . . .
" مي خواهم يك مشت اراجيف در مورد بچه گربه ها تحويلتون بدهم. اين بد نشد.... به موضوع بيشتر مي خوره.
سام عليك
چرا اينجوري نگاه مي كني؟ مگه تا حالا تو عمرت شر و ور نخوندي؟ چيه؟! اين بار دلم مي خواهد راجع به بچه گربه بنويسم. مگه هميشه هر چي ديگرون دلشون مي خواد بايد از دهن من در بياد؟
گربه ها بر اساس نژاد، قيافه و رفتارشون انواع و اقسام دارند. ولي فكر كنم تو تهرون اساس تقسيم بنديشون شانسه. بعضي هاشون خوش شانسن ، مي شن "پيشي" و همش دارن پشت پنجره ي يك آپارتمان توپ، تو آفتاب برنز مي كنن. بعضي هاشون هم خاك بر سر از آب در مياند و با نام مستعار "پيشته، پدر سگ" تو كوچه پس كوچه هاي قيقاجه تهرون تيپا مي خورن. ولي از من بپرسي هر دو دسته بدبختند. بدبختي دسته دوم كه تو پيشوني شون نوشته. و اما دسته اول از بس زيادي بهشون مي رسن كلافه شدن. اصلا از گربگي افتادن در به در ها، لباس شب مي پوشن و كباب برگ مي خورن. بابا گربه مي باس گربه باشه. مي باس واسه يك تيكه گوشت كلي ورجه وورجه كنه و گرنه دهنه قلبش را پي مي گيره. اصلا انگار اينجا كسي تعادل معادل سرش نميشه. انگار گربه هاي اينجا بلد نيستن به روش خودشون خوب زندگي كنن. گربه ي ايروني يا بايد پلاس باشه تو خيابونها و تو آشغالها دنبال يك تيكه جناغ شيكسه بگرده، جناغ شيكسه هم كه واسه هيچ جونوري شانس نمي آره، يا اگر بخواهد پيشرفت كنه و وضعش بهتر شه مي باس غذاش از فرانسه بياد و توي پَده آمريكايي خير سرش . . . هيچ وقت هيچكي به خودش زحمت نداده بره ببينه گربه ايروني ، خودش چه جوري بلده زندگي كنه، اصلاً از طعم غذاي وارداتي خوشش مي آيد يا با دنبه گوسفند ايروني حال مي كنه.
ولي بريم سراغ مرام جونور هاي مورد بحث. اصولا بچه گربه ها واسه اين كه به چيزي كه طلبه اش هستن برسن مي باس خودشون را به پر و پاچه يكي بمالن و ميو ميو كنن. از اولش اينجوري ياد گرفتن. چي پس؟! مثلا فك كردي بچه گربه ها مي باس غرش كنن كه حقشون رو از كسي بيگيرن. اصلا مگه اون دربه درهاي فسقلي حقي هم دارن؟ اين همش نيست چون اگه فقط همين بود، تو اين دوره زمونه كه هر كسي فقط خر خودشو مي رونه، بد بختا از گشنگي جونم مرگ مي شدند. راه حل توپه بعدي دزدي كردن. اونم نه دزديه بابا ننه دار، زكي ! نه بابا! دَله دزدي. گربه دزده نشنيدي؟ اگه واقعاً نشنيدي خيلي سوسولي. مامي امروز اورنج جوست رو داده؟ ببين ما با كي اومديم سيزده بدر!
سر اين جماعت را ، گربه جماعت منظورمه، مي شه كشكي كشكي گرم كرد. يك تيكه آشغال گوشت بذاري پشت پنجره، يك بچه گربه ساعت ها جلوش راه مي ره، عشوه مياد و ميوميو مي كنه. اينكه خوبه تازه ! يك گوله نخ كه نه سر داره نه ته بندازي جلوش ، ساعت ها بهش ور مي ره، نه به قصد پيدا كردن سر نخ، فقط واسه بازي، اين ور و اون ور پريدن، وقت كشي. اگه هيچ كدوم از اين ابزار و وسايل هم نباشه مي افته دنبال هم سن و سالهاش و پنجه تو صورتشون مي كشه.
يكي ازميون اون چند تا كارتوني كه تو بچگي مجبور بودم هر كدوم را 300 مرتبه ببينم هنوز خوب يادمه. اسمش باغ سبزيجات بود. يادت مي آيد؟ آره ؟ پس تو هم كه به اندازه ....... سن داري! مي دوني اين كارتون مال كيه؟ الغرض، شخصيت مورد علاقه اين جانب كه هنوز هم كه هنوزه خيلي وقتها بهش استناد مي كنم، اسمش شويد بود. شويد يك سگ خنگ بود كه همش يك شعر مي خوند كه خيلي دل بود. شعرش را هميشه واسه خودم مي خونم چون زبان حالمه ( اگه خوشت اومد تو هم از اين به بعد مي توني واسه خودت يا هركي عشقت كشيد بخونيش). دور خودش مي چرخيد و مي خوند:
من شويدم، سگ تپلم
تا كي بدوم دنبال دمم
پس كي مي رسم به اين دمم
البته شويد توله سگ بود ولي موضوع شعرش با مرام بچه گربه ها هم جور هست. چيه! خنده مال چيه؟ دارم جدي حرف مي زنم.
ويژگي بعدي اين نوع جونورانعطاف پذيريه. بچه گربه را بيگير و از طبقه دوم يك ساختمون ول كن پايين، يكي دو روز شَل شَل را مي ره و اَر مي زنه ولي بعدش انگار نه انگار. اگه از طبقه سوم ولش كني، يك كم بيشتر زر مي زنه و شَل شَل راه مي ره ولي بعدش دوباره حله. اين كار را مي توني ادامه بدي تا اينقدر ارتفاع زياد بشه كه وقتي ولش كني مثل تُف بچسبه كف زمين. اون وقت وقتي آشغالانس از وسطه كوچه جمعش كنه ديگه مطمئني فردا پيداش نمي شه . اين خاصيت بچه گربه هاست. از بس از اون قدم نديم ها تا امروز تيپا خوردن و بدبختي كشيدن كلاً اين جوري به دنيا ميان. هر بلايي خاستي سرشون بيار، اگه بچه گربه بتونه جون سالم در ببره فردا دوباره دور پاچته.
اما چشاي گربه ها! هيچ وقت هيچي ازش نمي توني بخوني. تو چشاي سگ نيگا كردي؟ وقتي باهات دوسته چشاش واضح بهت مي گه. وقتي هم كه مي خواد سر به تنت نباشه بازم از چشاش مي شه خوند. ولي گربه ها كاملا غير قابل پيش بيني اند. روزي كه كلي بهشون حال بدي همون شكلي نيگات مي كنن كه روزي كه خوب حالشون رو گرفتي نگاهت مي كردند. يك وقت كلي تو سري مي خورن و انگار نه انگار، يك وقت هم در اوج اين كه داري بهشون مي رسي و محبت مي كني چنگت مي زنن. معرفت در كار نيست. از ديد گربه ها سگ احمقه كه با وفاست، معرفت پعرفت قديمي شد. تا وقتي نازش كني و شيكم صاحب مرده اش را سير كني ارزش ميو ميو شنيدن داري ولي اگه فردا يكي ديگه پيداش شه كه گوشت كم استخون تر جلوش بياندازه.... تو كيلويي چندي ؟ واسه اون ميو ميو مي كنه. خوب، اين از ديد گربه ها يه امر بديهي و منطقيه. جالب ترش اينه كه اگه يارو دوباره نياد دوباره مياد سراغ خودت و با همون چشاي عجيب غريبش يه جوري بهت نيگا مي كنه كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.
سرتو بالا كن چشاتو ببينم.......... هه! چرا جازدي.. . . .. ؟ نكنه از چشات نا مطمئني بلا؟
واما دُمشون. فقط وقتي شيكمشون سير باشه و جاشون گرم، دمشون سيخ ميشه. خيلي سعي نكن سيخ شدنه دمشون رو به ابراز احساسات به يك گربه ي ديگه يا يك چيزايي تو اين مايه ها تعبير كني كه بي فايده است. دم سيخ شدن به زبان گربه اي يعني جام گرمه، شيكمم سيره حالا وقت . . . . .
اصولاً هيچ قانون ثابتي تو زندگي هيچ گربه اي وجود نداره. سگ بيچاره به اين كه نگهبانه اين قدر ايمان داره كه حاضره واسه انجام وظيفه نفله شه ولي گربه چي؟ واسه گربه اين بچه مثبت بازي هايِ احمقانه به يه ميو هم نمي ارزه.
چيه؟! مي بينم كه از اين همه متلك كه پشت سر، يا شايدهم پيش روي، گربه ها شنيدي زياد بدت نيومده. چرا مي خندم؟ خوب چون منم بدم نمي آيد. چرا؟ واسه اين كه يك جورهايي با بچه گربه ها همزاد پنداري مي كنم. مگه تو نمي كني؟
مگه نشنيدي كه يك گربه پير سالهاست كه بالاي خليج عربي. . . . . . .خوب حالا مگه چي شده كه ميو ميو راه انداختي؟ خيلي خوب بسه، فهميدم خيلي غيرتي تشريف دارين، خوب خليج فارس، راحت شدي؟ بالاي خليج فارس چمباتمه زده. اي بابا! ژست هات من رو كشته!
ولي واقعاً چرا من و تو بچه گربه از آب در اومديم؟ البته فرضه اين سئوال اينه كه توهم مثل من هنوز يك كوچولو به اين مسئله اعتراض داشته باشي. اگه واست حله كه حالشو ببر.
پي نوشت :
منبع:http://www.drizzling.blogfa.com/post-9.aspx
نویسنده:Drizzling
موضوع انشاء: علم بهتر است یا ثروت
البته واضح و مبرهن است که علم بهتر است. دیگران هر چه میخواهند بگویند. بچه همسایه مان پولدار است ولی تنبل کلاس است. او به همه زور میگوید ولی به علم علاقه دارد و برای همین، پدرش برایش نمره میگیرد. مادرم میگوید آخرش او پزشکی دانشگاه آزاد قبول میشود و تو هم گیاهپزشکی خاش. به مادرم گفتم من میخواهم در دبیرستان به رشته ریاضی بروم اما او گفت تو غلط میکنی الان مهندس روزی 10 هزار تومان میگیرد و کارگر روزی 20 هزار تومان. دختر همسایه دیگرمان دیشب مرد. او لیصانص حسابداری داشت و با شوهر معتاد بیکارش و پسر دیوانه اش زندگی خوبی داشتند. برادر بزرگم میگوید اگر پزشکی خوانده بود میتوانست زندگی بهتری داشته باشد و خودش را آتش نزند.
برادر کوچکترم میگوید اگر پدرم سواد داشت میدانست که نباید در 45 سالگی فوت کند چون بچه هایش چطور هر سال برای مدرسه لباس بخرند؟ او خیال میکند پولی که برادر بزرگمان آورده برای خریدن لباس است برای همین با مادرم دعوا میکند. چون مادرم آنها را قایم کرد تا غبض گاز را بدهد که سردمان نشود و کمی از آن را هم میخواهد گوشت بخرد. اما من گوشت دوست ندارم. هروقت که گوشت میخورم یاد روزی میافتم که پدرم رفت تا برای مغازه مرغ فروشی اش گوشت بیاورد ولی دیگر نیامد.
از این انشاء نتیجه میگیریم که علم خیلی بهتر از ثروت است.
منبع: http://www.mashdi-javgir.blogfa.com/post-15.aspx
نویسنده: کرگدن ریغو
شاعری
وارد دانشگاه شد
دم در.....
ذوق خود را
به نگهبانی داد.....
وارد کلاس ادبیات شد
و.........
تمام.............
منبع:http://tameboodan.blogfa.com/post-66.aspx
نویسنده: نوشین
دلم تنگ شده ... دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ... دلم واسه اون خونه قبلیمون تنگ شده ... واسه اتاقم که یه بالکن گنده خوشگلم داشت ... همونی که روش وا میستادم و کلی دید می زدم ... همون خونه ای که به قول بچه ها شده بود پایگاه ... همه بدون دغدغه از آینده توش جمع می شدیم و نقشه ی شیطونیمونو می کشییدیم ... همون خونه که ظهراش گرم گرم بود ... یه آشپزخونه دوست داشتنی داشت که از تو پاسیوش صدای بغ بغوی کفترا میومد ... همون خونه که اگه شبا از جایی بر می گشتیم غصه مون می شد که چه جوری این همه پله رو بریم بالا ... دلم واسه همه همسایه هامون تنگ شده ... همونایی که از بس فضول بودن که نمی شد یه کاریو بدون سر در آوردن اونا از کارت انجام بدی ... واسه همون همسایه مون که توی پارکینگ اسکیت می کرد ... واسه اون مینی بوس قراضه که همیشه اون گوشه بود و توش شده بود پاتوق ... واسه لات بازیام و شاخ و شونه کشیدنام ... واسه دعوا کردنام ... واسه غیبت کردنام با بچه ها ... واسه آمار گرفتن ... واسه یواشکی تلفن دادنا و یواشکی جواب تلفن دادنا ... واسه درس خوندنا و درس نخوندنا ... واسه صبح زود به زور بلند شدنا و مدرسه رفتنا ... واسه چرت و پرت گفتنای سر صف مدرسه ... واسه ترسیدن از مدیر و ناظم ... واسه مامان خواستنا واسه نمره بد حسابان ... واسه چیپس و آب نبات چوبی خوردنام ... واسه بچه معروف بودنم ... واسه بچه بازیام ... واسه هر روز با یکی دوست شدنم ... واسه همه دوستام ... واسه آب بازیای توی پارکینگ ... واسه چک و چونه زدن با بابا سر یک ربع بیشتر موندن تو کوچه ... واسه غرغرای مامان که الان که سگ از لونه اش در نمیاد دوچرخه سواری دیگه چیه؟ ... واسه کافه رفتنام ... واسه تئاتر رفتنام ... واسه همه دوستام که تو تئاتر پیدا کردم ... واسه بتهوون ... واسه بابک چمن آرا ... واسه روزهای خوب ... واسه نمایشگاه کتاب ... واسه کتاب خوندنام ... واسه فیلم دیدنام ... واسه کلاس های فیگور واهیک ... واسه آزادی روحم ... واسه کلاس های مزخرف دانشگاه ... واسه ورورای سر کلاس با س ... واسه کارای عجیب غریبی که با س می کردیم ... واسه همه هرهر کرکرامون ... واسه همه کنسرتایی که می رفتم از فرزام رحیمی گرفته تا رومی و اوهام و ۱۲۷ ... دلم واسه خودم تنگ شده ... اصلا دلم واسه زندگی کردن تنگ شده ...
منبع: http://diaryofalunatic.blogfa.com/8606.aspx
نویسنده: ماه زده
خط گچي سفيد از دم درمدرسه شروع مي شود. آجرهاي نارنجي مدرسه را رد مي كند. برچسب هاي كوچك آگهي هاي «تخليه چاه» راخط مي زند. به جمله «دوستت دارم» كه مي رسد، شكل قلب مي شود. از روي شكاف بين آجرها مي پرد. ازپشت ديوار، صداي بازي تيم محله مي آيد، خط محو مي شود.
منبع:http://garbino.blogfa.com/post-63.aspx
نویسنده:marry
ساعت ده است. همین قدر کافی است برای زمان . ولی مکان می تواند مبل راحتی باشد با دو کوسن حاشیه دوزی شده و روکشی پارچه ای که زنی با وسواس هر صبح تا چروک هایش را صاف نکند از خانه بیرون نمی رود. مبل روبروی تلویزیون و دستگاه پخشی است که هرروز از ساعت ده تا دوازده اسباب بازی مرد می شود.
مرد می نشیند. چایی اش را با یک خرما مزه مزه می کند. تازه دارد می فهمد این گیاه سیاه که سبز می گویندش ، این همه سال داغ بی قند اش چه تلخ است. خانه سرد نیست اما او اصرار دارد دور از چشم زن اش درجه حرارت شوفاژ خانه را بالا ببرد . سرفه های گهگاهش در مقابل زن و دستمال هایی که بی تر شدن به دماغش می کشد سرمایی که هرگز نخورده است را طولانی ترنشان می دهد. زن آنقدر شام های شب را سوپ پخته و ظرف ترشی سیر خوش عطر زمستانی را از روبرویش برداشته و آنقدر در مورد بیماری اش نق زد ه که مرد دیگر حتی از اینکه وانمود کند بیمار است ابا دارد. چه برسد به اینکه بگوید او این روزها همیشه می لرزد.
تا همین چند وقت پیش آمدن معاون اداری به اتاق اش به درخواست او، و به دلیل بررسی پرونده ها کافی بود تا قبل از جلسه ، معاون درباره ی حال و احوال مرد سوال کند تا حال اوخوب شود و گرمای اتاق چند درجه با لاتررود. حتی موقع بیرون رفتن نیزدرحالیکه معاون یک پرونده بی جهت یررسی شده را مثل بچه به آغوش کشیده ، به سمت در خروجی برود، دستگیره را به سمت خودش بکشد. مکث کند. یک نیم دور در هوا سبک بچرخد.سرمرد هم گیج برود. بچرخد طوریکه دوباره به سمت رئیس بر گردد. نگاهشان یکبار دیگر مثل وقت آمدن به اتاق در چشم هم گره بخورد. به روی هم لبخند بزنند . ساکت شوند تا وقتی که زن قصد کند به آرامی از شکاف در باز شده زائری شود در مقابل قدیس با احترام تمام عقب عقب خارج شود . او بماند و لیست اضافه کارو مزایا. بگردد دنبال اسم معاون تا با میل تمام در سمت راست عدد مقابلش یک صفر اضافه کند . تا بعد که صندلی را بچرخاند به سمت پنجره .. پشت به میزو کار شود. دستها را پشت سر قلاب کند و فکر کند تا ابد دلش می خواهد رئیس بماند و بهانه داشته باشدتا با کمک حافظه ی معاون اش از داخل پرونده ها به دنبال تصمیمات مهم اخذ شده بگردند.
و حالا اکنون که دیگر زمانٍ اکنون است و ساعت ده و پنج دقیقه و فنجان به ته چای تلخ اش رسیده و تن اش روی روکش نرم و مبل نرم تر دارد آسوده می شود، کنترل را به دست می گیرد. برای نود و هفتمین بار فیلم مراسم باز نشستگی اش را از خدمت دولتی نگاه می کند. امروز سه ماه و پنج روز است به سر کار نمی رود. اما ساعت اش باز هم پنج و نیم زنگ خورد ه و نورخورشید توی چشمایش صبح شده. عادت اش شده هر روز فیلم را دوره کند. اما آن دو بار اضافی را با زنش دیده است. یکبار در کنارهم روی مبل نشسته بودند . زن اش مداوم به قیافه ی او در فیلم می خندید . بار دیگر زنش داشت به تنهایی فیلم را می دید . صورتش خیس اشک شده بود. ساعت نیمه شب بود. مرد از درگاه اتاق خواب خودش داشت چشم زن را از پشت سر تصور می کرد. زن مدام یک قسمت فیلم را به عقب بر می گرداند تا لبخند ملیح خانم معاون اداری در آن صورت گرد و گوشتی وقتی داشت دست گل اهدایی همکاران را به نمایندگی به رئیس می داد تکرار شود.
باز هم زمان اکنون است. مرد نشسته تا دوباره خاطره مرور کند . او هم از لبخند ملیح نمی گذرد. چند بار که آن تکه را بر می گرداند و دوباره می بیند.نوبت به صورت خودش در پهنای صفحه تلویزیون می رسد که مدام میان حرفهایش باید آب می خورد و بریده بریده و با بغض حرف می زد. همه فعل های مرد در آن سخنرانی ِ نه خیلی کوتاه اش ، آینده بود. وقتی دوربین روی صورت کارمندان متوسط و دون پایه چرخید همه داشتند خنده را میان لبها و تکان شانه هایشان پنهان می کردند. کارکنان عالی رتبه در کت و شلوار های شق دستهایشان را روی سینه ضربدر کرده و تکیه داده بودندبه تکیه گاه بلند تر صندلی هایشان در ردیف جلو . چشم هایشان به دهن رئیس خیره بود . جمله های بریده بریده ی او که به فعل ها غیر منتظره می رسید بجای خندیدن به مردی که گذشته اش را در آینده گزارش می کرد و حاضر نبود رفتن را صرف کند ، خودشان را بجای رئیس روی آن صندلی بزودی خالی شده تصور می کردند.
آبدارچی داشت شیرینی و چایی سرو می کرد .آرام زیر گوش خیلی ها می گفت :
" فاتحه یادتون نره. اینهم یک جور حلواست فقط مرده اش تا تو گور حرف می زنه"
همه می دانستند آبدارچی یک چند روزی تا دوباره اشغال شدن صندلی رئیس از وظیفه ی بی پایان وصول چک های شخصی و دریافت پرداخت قبوض آب و برق و گاز و خریدن میوه و گوشت و دارو از داروخانه و بردن لباسهای زیر و روی رئیس و خانواده اش به خشکشویی آزاد می شود . می تواند به ده اش برود و برفهای روی پشت بام خانه ی پدری را پارو کند و گردو های تکانده شده از درخت پاییز را بشمرد.
معاون اداری داشت گوشی موبایلش را چک می کرد که فیلمبردار روی صفحه اش زوم کرد . شاید داشت پیامک های غیر شخصی رئیس سابق را پاک می کرد تا مموری حافظه ی گوشی اش برای دریافت پیام های رئیس تازه جا داشته باشد.
دوازده شده بود. باز هم زمان مهم نیست.چه فرق می کند چندمین روز هفته یا سال باشد. تعطیل باشد یا نه. اما نزدیک پایان فیلم ، مرد فکر کرد از همیشه بیشتر سرداش شده و لازم است حالا که تنهاست با خودش رو راست باشد . قبول کند تنها با بخاری اضافی تن پیر سرما نخورده اش چپیده در آن پلیور گرم می شود.در فیلم او تمام خدماتش را تک به تک شمرده بود و حالا می فهمید اگر به جای " می خواهم انجام دهم " می گفت " انجام داده ام" فیلم مراسم بهتری هر روز برای دیدن نشان می داد..
دلش خواست سوپ بخورد. زنش نبود اصرار کند .این هوس راخودش کرده بود. یادش آمد قبل از آن گوشی تلفن ثابت را چک کند تا مطمئن شود این زنگ نزدن همیشه، ناشی از خرابی خط نیست . بعد صدای زنگ موبایلش را روی آخرین حد گذاشت تا حتی اگر به دستشویی هم می رود زنگ آن را بشنود. حتی به صندوق پستی هم سر زد.امکان داشت هئیت مدیره برای اعاده به کار او، از طریق نامه اقدام کنند.
برای گرم کردن غذا سراغ یخچال رفت . زنش یادداشت نوشته بود بعد از کار به خانه ی خواهرش می رود . از آن روز هایی که این یادداشت ها بخاطر همیشه دیرتر آمدن او به خانه نخوانده یا دور ریخته می شد و یا آنقدر به در یخچال چسبیده باقی می ماند که تاریخش شبیه جوک می شد ، خیلی نگذشته بود. اما حالا با اینکه بودن با نبودن زن برای او هیچ تفاوتی نمی کرد، نمی دانست چرا این خطوط کج و کوله و سر به هوای با آن خودکار کم رنگ اعصابش را خورد می کند.
برف باریدن که ازپشت پنجره دیده شد چشم هایش برق زد ..بهانه خوبی پیدا کرد به معاون سابق اش زنگ بزند.به یادش بیاورد وقت دارد ومی تواند او را از آن سربالایی ناجور با ماشین به خانه اش برساند. صدای زن که شنیده شد بعد از آنهمه بوق ، فقط سلامی کرد. مرد بیشتر سرد اش شد.زن از او برای شناختنش سوال کرد و در جواب تعارف مرد خونسرد گفت:
" ممنون. ببخشید که کار دارم. جناب رئیس امر کرده اند به اتاقش بروم تعدادی پرونده را با هم بررسی کنیم ".
منبع:http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=Discourse.persianblog.ir&postid=7618523
نویسنده: خانم ثابتی
شاید تو هم شایدی است. دیدمت و نگفتم حتما که از پشت مغازهات دید بزن، شاید یکی بیاید مثل منی برای پیتزای دیگری، پیتزا برای دیگری مثل منی باز، سال سال گذشته که نه، سالهای گذشته هم نیست، هیچ چیزیش گذشته نیست، گذشتن است و گذاشتن، بفهمی زیر خودم پهن شده در زیرم که بیشتر هرز نرود هر چه هرز برود از زیر و بر لب، نرود تا نُه سال پیش، خوابگاه مردهباز و سرماخور، اول که آمده باشی و بگویم خوردهام به یبس، رو کن از آرشیو، چه داری دریغ از نه عمر و نه سیگار، بیا، بکش، یکی من، دو نخ تو، زندگی تو زیر سیگاری، کاست زپرتیات توی پخش با دگمه و خط ژاپنی، من زیرسیگاری تو صدا به صدایم رساند و قبل از نه سال من مشتم را محکم به گنجه ورزشی که پوست از روی مفصل همه تنم کنده شود و خط نَه به عدد بیست روی گنجه قر، خون بمالد از اولم تا آخرم و خط بخورد بسوزد و دودش بپیچد از بالا تا بالاترم و نفهمی بعد از نُه سال من هم ماری که زنده و زندهتر و نه ندامتی از سوختن و نه صدایی از ساختن و نساختن، زیر سیگاری را بگیر خونی شده باز. گفتم تو تَرکی؟ گفتی که خب! ایستاده پشت شعله و فسس سرخ کردنی و نان اضافه و سس، گفتم چطور، هیچی نه؟ گفتی پیپ فقط. زکی کلاس که چهات شده بود زیر آن پالتو و موی دماسبی و محله الواط و تو باز با همان نتها و زیروبمهای حنجرههایی که فریاد بزنند جای من و ما و نه نُه سال که از همیشه کودکی تا الای مرگ و خاک لابه و ترد و ترک استخوان و الآن آن موقع پشت دخل و گاز و زنگ سفارش همبرگر دوبله و پنیر و دنبه یخ زده و یخچال. نپرس جانم که یخ نزده نه، چیزی یخ نمیزند که اینجا، یخ که آب شود تویش جایزه ندارد و فسیل، آدم ندارد و یاد و زاد که من نه به زادی پایبندم و نه بومی و نه خودی، نه کسی نه رد و مقام از جایی. برفش فقط میافتد به چشمم، از چشمم بخار میشود و ته سیگارم را روی برف تف میکنم و دود و بخار میشود توی هم، خالی و توی دلم برف و بخار. انگارم نُه سال پیش لودگی و هد زدن و جین و بوت را پک بزنم، پاره شود باز لبم با لبپر دم شیشه مربای خالی و چای کهنه دم و هفت جوش خورده و ژتون و کمحالی و فلسفه، و فلسفه و فیل. سالهای گرم هم اگر حتی، اگر بخار یخ نزده روی لبم حالا، که صدا بزنم نیفت روی برف، نخواب احمق. خوردن بشود تلافی گرسنگیهای تن و جان و سهم خواندن، دانستن و غربت بشود هر نفسی که خفت آسم شده نشده بکشد بازدم هوایی دلی که فاصله نفهمد، بفهمد اما کنده شد لبم توی زیر سیگاری بزرگ سفید و برفی، صدا داد، پاشو گوشی را بردار، چطوری پسرم، خوبی؟ گاز داری؟ قطع که نیست؟ یخ نزنی با افلاطونت. افلاطون تو هم زر زد، زر زیاد و موزیک فقط مارش، بهار اخلاقم را زیر لبم میکارم، صدایش بلندتر بلند شود، بخارهای پایین به بالا، سیگار و دود پیچیده دور من، نوبت کسی باید باشد که دراز شود و بشود زیرسیگاری اما کسی نمانده از کسی، جانخورده چیزی از هم در دل هم که جا گذاشته نشده اصلا، فقط فیلتر سفید زیر لکههای خون، فیلتر قرمز روی برف سرد از این سر دنیای من تا آن سر دنیای تو مشترک و افسوس روی یک تکه لب کنده شده بماند و بگویم پشت لامپ نئون یک گاز برش روی پیتزایم بگذار، مغز افلاطون را بگذار، برفی که ندیده بود برف، افتاده توی چشمم، چشمم را بگذار رویش، چشمم را که به گنجشکها نگاه کنم، که رو برمیگردانند و تک تکی از روی سیم تلفن روی برف و آسفالت میافتند، برف رویشان، فکر میکنند سرما خشکشان کرده اما نه، نه سرما. یادم نبود بگویم بیایم نگاهت نمیکنم، قلب گنجشکی تو، افلاطون روی پیتزا، لبم کنده سوخته کبود و تاول چسبیده به لامپ نئونت، به اندازه یک عصا فقط میبرم، راه دور، بده به من، من پیک، من پیتزا و پیک، آدرس روی زبانم که از روی لبم کنده افتاده مانده زیر برف، روی آسفالت که مسیرها را باز کردهاند، لبم را که پیدا کردم، آدرسم را که، با عصا راهم را که بعد. . . بیا احمق نشو، یک نخ بگیران و دود را هرز نده گور ننه نهبدتر زندگی، خالی کن روی خودت، از راهی که آمدهایم، برمیگردیم، هر کسی زیرسیگاری خودش احمق، نفس. . . نفس بده، پوستم کلفت است اما و نه اما صدا ندارم، چه گوش میکنی بی صدا؟ بگو که خوبی، اصلا خوبی محسن؟
منبع:http://nocturnalplexus.blogfa.com/post-89.aspx
نویسنده: نرغال

1. هِی به ما گفتن: برو گم شو دیگه نبینمات.
تا ما نیشمون تا ته باز شد و پریدیم هوا و كاغذ و دفتر و كتاب و مدادرنگیهامونو زدیم زیر بغلمون و بار و بندیلمونو جمع كردیم ریختیم تو كولهمون و نامهی خداحافظی نوشتیم زدیم رو درِ یخچال و لقمهی نون و پنیر درست كردیم گذاشتیم تو كیسه پلاستیك و قلّكمونو شكستیم و اسكناسای دهتومنیِ هزار بار تاخوردهی چسبدارِ وارفته و سكّههای 5 تومنی كه روش نقشهی ایران داشتو چپوندیم تو یال و یقه و جیبمون و نقشه و ماژیك و كلاهكاسكت برداشتیم و باد لاستیكا و بوقِ دوچرخهمونو تنظیم كردیم و خواستیم بریم گم شیم؛ هنوز ركاب اوّلو نزده، یكی سرشو آورد بیرون گفت: نه حالا این دفه رو بیاین تو . . .
* * *
2. هِی به ما گفتن: برو تو اون اتاق فكراتو بكن، تا وقتی هم آدم نشدی نیا بیرون.
تا ما لرزيديم و فكر كردیم دیوارای اتاقه هی داره نزدیكتر میشه و داریم خفهتر میشیم و الآن اون بیرونیا خودشونو از ننگِ ما میكُشن یا میرن یه جای دور و دیگه برنمیگردن و بدبخت میشیم ولی حتماً حقّمونه و تصميم گرفتيم سعی كنيم آدم بشیم و دیگه زبوندرازی نكنیم و یه سؤالو كه نباید بپرسیم دویست بار نپرسیم و دو دقيقه بعدش دیدیم وقتی توی اتاق تنها باشیم كه اصلاً دیگه كسی نیست ازش سؤال بپرسیم و مُخشو بخوريم و 10 دقيقه بعدش ديديم ما كه زبونمونو نمیتونیم كوتاه كنیم پس اونقد تو اتاق میمونیم كه شكل مامانبزرگِ اولیور تویست لَق بزنیم ولی پامونو بیرون نمیذاریم و ریختشونو هم نمیبینیم و كلّاً از شرّشون راحت میشیم و اونام ریخت ما رو نمیبینن و كلّاً از شرّمون راحت میشن و اینجوری آدمتریم؛ هنوز نیم ساعت فكر نكرده، یكی سرشو آورد تو گفت: نه حالا این دفه رو بیاین بیرون . . .
منبع:http://limoooyi.blogfa.com/post-22.aspx
نویسنده:لیمو بانو

کلهپاچه رو زدیم تو رگو نیشمون تا بناگوش باز شد. خوب کسی که کلهپاچه میخوره، هم شکمو تشریف داره و هم از اون دستههاییه که دوست دارن پی و ریشههاشون تقویت بشه و زمینو چارچنگولی بچسبن. داشتم چنگولای آقاقصابَرو از لای دندونام بیرون میکشیدم که در ِ مغازهی پر از مخو ملاجو پشت سرمون بستیمو بعدش چنگولای همدیگرو گرفتیم.
من وایسادم به مسیر فکر کنم؛ فکر نکنم. ما فکر نکرده، تنهامونو به خیابونی زدیم که مثل خیابونای دیگه از کلهپاچهای شروع میشد. خیابون تا میتونست رودهدرازی کرد و مخ پروارشدهی منو تو رو خورد. میگفت میخواد درازتر از این باشه. میگفت: "خیابونی ِ خیابون به درازیشه؛ اگه دراز نباشه، ارزشش از کوچه هم کمتره." اون متنفر بود از اینکه بهش تهمت کوچهبودن بزنن.
کلهی گوسفندی که توی من بود و حوصلهی رفتن نداشت، در اومد بهش گفت: "ببین تو همین الانشم خیلی درازی. با همین اندازه، این خاصیتو داری که سرتو بکنی اون تَهمَها، بهم بگی اونجاها چهخبره؟"
خیابون کشو قوسی به خطهای سفیدش داد و گفت: "تهها همش یهجوره؛ به یِ جا که میرسه، سیاه میشه؛ دیگه نمیرسه. لامصب! سر و تهِ همهمون یکیه."
تو پاچههاتو محکم به یه جای تن خیابون کوبیدیو گفتی: "مال من که رسیدهن. خیلی هم خوب رسیدهن. نرم شدنو درشت. باید همین روزا بارمو سبک کنم."
"بارای تو به زمین که میرسه، لهیدهست. همه میشن پشگلو فرو میرن تو سوراخسنبههای من ِ بدبخت ِ ماشینزده." اینو خیابون گفت. تو میتونی یه جوب پر از لجنو توی پیشونی خیابون تصور کنی که به چشماش فشار مییاره.
گوسفند وقتی به بار تو زل زد، داشتم میگفتم که: "میخوای باهاشون چیکار کنی؟" که نفس خیابون پر شد توی گلوم. توی چشمای گوسفند. توی کش و قوس سفید تو. توی مغازهی کلهپاچهپزی. چرا این شهر لعنتی دریا نداره. دریاچه. رود. تو بگو یه جوب کملجن. تو در نیومدی و گفتی: "این شهر سگمصب چی داره که دریا داشته باشه. ولی اگه دلت دریا میخواد، دست خیابونو ول نکنو همینطور برو."
اِ بوی کلهپاچه مییاد. اینم مغازهش. بریم دو دست سیرابیو دو تا پاچهو دو تا بناگوشو دو تا مغز بزنیم تو رگ. ترشش هم کنیم. ترش ِ ترش.
منبع:http://www.nakhanaa.blogfa.com/post-66.aspx
نویسنده:لیلا ملک محمدی
منبع:http://gheid.blogfa.com/post-971.aspx
نویسنده: عباس حسیننژاد
زیباترین زنِ جهان را به همراه مردی دیدم
که نگاهش در پی حرکاتِ اندامِ آن دیگری بود
روشنفکرترینشان،
آنکه نیچه را بلعیده بود
و بتهوون را در کیفی دستی با خود حمل میکرد؛
را در آغوش مردی دیدم که در جستوجوهای هر روزهاش
بهدنبال جفتی دستنایافتنیتر میگشت
مردی را دیدم که پول را با زیبایی تاخت میزد
پول را با فضیلت
با قانون
امنیت.
مردی را دیدم که حقیقت را میخرید
پول را میخرید
و دستنایافتنیترین را
فقط اسم را يدك مي كشد و پاتوقي ساخته كه سيگاري دود كند و هماهنگ كرده با راننده رييس كه سيگارش را تامين ميكند به شرطي كه جي پي اس شود و خبر بدهد هر وقت كه رييس دارد ميرسد كه جمع وجور كند بساط و پر و پاچه را كه دست به سبيل كانه شعبون بي مخ جلوي در باشد ! لوطي و با مرام است و از ژيگول بازي بدش مي آيد . اين را خودش مي گويد ؛ اسمش رستم است. گمانه اين است كه اگر قرار باشد سه چهار مصداقي براي رستم شاهنامه ي صدر الشعرا معرفي شود اولي نباشد چهارمي نيست. بر عكس حراست دخترها كه زن جوان و عينكي است و از تمام صورتش انگار كه دماغ فقط دارد كه معلوم است كه كنج ميگيرد پشت ميزش و با دقت و ريز بيني خاص زنانه رصد ميكند و گزارش مينويسد و متعهد ميكند . گفتم مرد باش بيا دم آخري بزنيم به دروازه دختران و از آنجا رد شويم كه چند باري پرچم فتح را از ترس خانم گزارش نويس در ميان دروازه ي مردان فشار داده اند و از زير سبيل رستم رد شده اند ! و في الواقع ببينيم اين دفتر تعهدات را آخر سر چه كسي تعهد داده و از چه بابت ؟ . گفت جرأت اش را ندارد _ و تمام نشده گفت : ولي آقاي گينس ( ب كسر نون ) را في الفور محياي خدمت در ركاب ميكنم كه با يك شيطنت دو حماقت كرده باشي .اول که با حراست این دم آخری و دوم هم ثبت در دفتر رکوردهای جناب سجل احوال. آقاي گينس علاقه زيادي به خاطرات و زندگي نامه و حريم خصوصي و اولين ها و آخرين ها و قس علي هذا دارد . اين لقب را برايش ساختم و الان خودش هم با خودش حسابي كيف ميكند ، اكثريت عددي دختران دانشگاه تنگ دلش مي چپند و از آب پرتغال صبح تا لباس شب ديشب برايش تعريف ميكنند كه حسابي از دكان و دكه اش راضي است ؛ سوزناك جريان اما اينجاست كه نصف متر از قد و قواره ما كوتاهتر است و دندانهايش بيشتر به هويج خوري مي خورد تا گوشت خوري كه تا روي لب چاق و شتري پايين اش آويز . گفتم كه آماده ايم و تو برو رستم را مهمان به يك گپ خودماني و يك نخ Marllboro ات كن تا من و آقاي گينس با آرامش رد شويم و ايشان مخ سركار خانم زبل را كار بگيرند و من آمار دفتر تعهدات و متن آخرين قسم نامه دخترانه را بخوانم ، كه از در وارد نشده چنان خفتمان كرد و جيغي زد كه رستم شصت اش خبر دار شد كه Marllboro طعمه بوده و خيال برش داشت كه تعرضي شده و ما هم كه اصولا فكر اينجايش را نكرده بوديم سر جايمان خشكمان زد و مابقي اش را لازم نميدانم كه بگويم كه چه افتضاحي بود همين بس كه حسابي از گوشمان زد بيرون . النهايه مجبور شديم كنار آخرين تعهدات ( ...تعهد ميكنم ديگه مانتوي كوتاه و تنگ نپوشم... ) (... تعهد مي دهم ديگه بدون جوراب دانشگاه نيايم ...) آخرين تعهد را به خط مبارك مان توقیع دهيم " قول مردانه ميدهيم اين بار آخري بود كه از ورودي خواهران من باب خروج از دانشكده استفاده ميكنم / ميم ر دال
منبع:http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=skyboy612.persianblog.ir&postid=7443774
نویسنده: محمدرضا دانش

منبع:http://www.leylaa.com/archives/cat_uuoeoeuauoeu_uuoeuu.php
نویسنده: لیلا
ببین استفان،خیلی از آدما تو خریداشون اشتباه میکنن، همه فقط دنبال یه چیز میگردن
که قشنگ باشه یا اولش خوب کار کنه، ولی به خدمات پس از فروش توجه نمیکنن، مثلاً
همه سونی میخرن چون قشنگه، ولی به نظر من خدمات پس از فروش خیلی مهمتره...
- آهااا!حالا فهمیدم الکس، راستش همیشه برام سوال بود چرا با اینکه کتی آدمترین و
فهمیده ترین دختری بود که من میشناختم تو جنیفرو برای دوستی ترجیح دادی بیشرف!!!
پ.ن: استفاده از اسامی خارجی فقط به این خاطره که دوستانی که زحمت ترجمه
مطالبمو به زبانهای بیگانه میکشن، کمتر با مشکل مواجه شن...
منبع:http://taksi.blogfa.com/post-16.aspx
نویسنده: راننده تاکسی
چند وقت پیش تصمیم گرفتم مسیر کوهنوردیمو به دربند تغییر بدم. هفته اول در حدود ساعت 7 بود که اول مسیر بودم. همون موقع ها سه تا پسر تقریبا قوی هیکل رو دیدم که داشتند با وسایل و تجهیزات کوهنوردی و چادر از روبرو میومدند. پیش خودم فکر کردم ساعت چند باید راه افتاده باشن که الان در حال برگشتن باشن؟ یه ذره هم به خودم سرکوفت زدم که الکی به اسم اینکه کوه خلوته می خوای زیاد بخوابی!

هفته بعد 4 راه افتادم و تقریبا حدود ساعت هفت طرف اول مسیر رسیدم. یک دفعه دیدم در یک خونه باز شد و همون سه نفر خوشحال و خندون اومدن بیرون. یکیشون داشت با لهجه غلیظی به اون یکی می گفت:زودباش جوورج مایکلو بذار الان کم کم ملت میان بالا!
اون یکی هم گفت:خاک تو سرت پریروز هم بت گفتم این اینریکووئه!
دو هفته بعد بازم دیدمشون که داشتن از همون خونه در میومدند.
منبع:http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-3.aspx
نویسنده: نیلی
نتیجه میگیریم هویت همان چیزی است که در یک ورقپاره مینویسند میدهند دست آدم. یعنی از حدود یک ماه پیش که آنجا دانشجویی تمام شد تا امروز که چیزکی دادند دستم به خودم میگفتم در هفت دولت علاف و اخبار قسمت علوفه دنبال میکردم. از هویتمندی پیشآمده بس خرسند هستیم. رفتیم با هویت جدیدمان حساب باز کردیم، تلفن خریدیم، خیلی کارها کردیم. ما که بچه شهرستان هستیم، رفتیم بانک دهانمان باز ماند. یعنی طبق روایات خبر داشتیم قرار است چه خبر باشد ولی خب انتظار نداشتیم این همه اکرام و تکریم را، مناسبات عین بانک ملی ستارخان تهران. یعنی آدم دلش روزی صد بار هوای وطن نکند چه کند. ابلهها حتی به آدم کارت اعتباری هم میدهند، گفتم خانم اعتبار ما کجا بود؟ البته نگفتم. خلاصه امروز را به امضا کردن گذراندیم، قراردادها، کاغذها، فیشها، کلا احساس میکنیم آدم مهمی هستیم این همه ملت خریدار امضایمان هستند. اینجا برای دانشجوی بینالمللی پابرهنه هزار قیم هست، هر کدام میگویند دفتر ما خانه دوم شماست و قس علی هذا. جان میدهند به آدم کمک کنند. نگرانم از این همه توجه رودل کنیم. هنوز عین دهاتیها به ملت زل میزنیم. یک نتیجه کلی گرفتم که در اینجا دخترها از پسرها هزار بار دیرتر سردشان میشود، وگرنه دیوانه نیستند این همه کم بپوشند، البته... آها! از آن جهت؟ گزارش هوای امروز فراموش نشود، یک کانالی دارند در تلویزیون تمام مدت وضع هوا میگوید. البته احمق آنروز گفت باران میآید و نیامد و فردا صبحش آمد. به هر حال با دلی لرزان هر روز وضع را دنبال میکنیم که کی قرار است قندیل ببندیم. میگوید این هفته گرم است و هفتهی بعد سرد میشود. تا حالا کسی از سرماخوردگی مرده است؟
دم نوشت۱: بابت روزمرگی پیش آمده عذر میطلبیم.
منبع:http://www.peakovsky.com/archive/2007/09
نویسنده: میرزا پیکوفسکی
وقتی به طرز مسخره ای، آقای مهندس تو اولین بازدید تنهاییش از محل کار جدیدش، پاش روی خیسی لب استخر لیز خورد و افتاد تو آب، فرصت خیلی کمی براش باقی موند تا بفهمه که نمی بایست در جای به اون خیسی دم پایی ابری پاش می کرده. اون اولین استخری بود که بعد از صدور مجوز پرورش تمساح برای صنف پرورش دهندگان ماهی، توی اون ناحیه ساخته شده بود
منبع:http://aminfouladi.blogfa.com/post-52.aspx
نویسنده: امین فولادی
سرم درد می کند؛ قبلا نمی کرد. شاید قرار باشد بجنگیم کاش معافم می کردند. گفتند تو بیا ما فرمانده ات می کنیم؛ خر شدم رفتم سربازی
دلم پارتی می خواهد و یک تکنو شلی که یک پایم را بالا بگیرم و بنوشم به سلامتی جرج.
< به سلامتی افکار محترم من صلوات؛ نه سلوات از ص خوشم نمی آید کلا جمعا ما به سربازی شدیم لامصب سربازها همه شکل همند. دستور داده ام گردانم همه گوش چپشان را رنگ کنند که با باقی گردانها قاطی نشوند؛ اما این یابوها فرق چپ و راست را نمی دانند هنوز.....
منبع:http://kametalkh.blogfa.com/post-70.aspx
نویسنده: امیر خلج
نوشته های مأموریتی را دوست دارم. مأموریتهای مهندسی من از 6 بامداد تا 8 شب طول می کشد. هر 2 هفته ای یک روز معمولاً. چند ساعت اوّل را خوب می خوابم. بعد به سر وقت پروژه ها می رسم و بعد ناهار و بعد از ناهار بعد از یک چرت کوتاه مدت خواب تمام می شود و چشم به جاده می دوزم. طبیعت جنوب زیاد با من سازگار نیست و مناظر خشک به جز غروب که همه جا غروب است چندان انفعالی در من ایجاد نمی کنند. بعد به ذهنم اجازه می دهم شخصیتهای مجازی را وارد حیطه ی خودش بکند و بعد حسابی با آن شخصیت ارتباط می بندم. جوانتر که بودم شخصیت ها اکثراً اسامی پرتغالی اسپانیایی مکزیکی داشتند. جدیداً عرب شده اند. نمی دانم شاید تأثیر طبیعت جنوب باشند. امروز هم مأموریت بودم از 6 صبح تا الان. یک شخصیت جالب وارد ذهنم شده بود که چند دقیقه فقط به اسمش خندیدم. از کجا میایند و اینقدر باهاشون رفیق می شوم نمی دانم. راننده ها هم که معمولاً با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت می رانند و از وضعیت بنزین و نامرد بودن پلیسها شکایت می کنند. امروز تقریباً هرچه می گفت تأیید می کردم و گرنه در صورت نفی جملاتش مجبور بودم باقی توضیحاتش را گوش کنم. شخصیت امروز اسمش ابوحلیم حَلماژی بود :
ابوحلیم حلماژی ملقب به ابوحلیم بن حاشر از نوادگان ابوحشر حلماژی از حاشران بزرگ عصر خود بود، چندان که هیچ اناثی در عهد خویش نبودی که ابو حاشر ترتیب وی نداده باشی و هر باکره ای را مرتب نموده بودی، بر حسب حروف الفبای زوربایی.
اندر کرامات ابوحلیم حلماژی، همین بس که روزی در بیابان، راهزنانی به غایت خطرناک بر او حلقه کردندی و چون شیخ از مال دنیا هیچ نداشت، یکی از راهزنان که مادرپیاله تر از بقیه یود گفت: یا شیخ چه اسم تخمی ای داری؟! ابوحلیم در مقام صبر بر آمد و هیچ نگفت و چون توده ی رهزنان راه برکشیدی و او را تنها گذاشتی، شیخ لبی گزیدی و با اشاره به گرد و خاک سواران گفتی: ما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم.
از دیگر کرامات شیخ ابوحلیم حلماژی آن بودی که شیخ زنگوله به پای خود می بستی چون خلخال، که از بانگ جرس، مورچه ها متفرّق گردیدی و وی آزارش به هیچ موری نرسید از باب ایمان و تقدّس.
روزی ابوحلیم حلماژی، زنگوله به پا به سمت عمارت ِ"ابوخائف ژندروژیان" از علمای وقت شد. ابوخائف در ایوان عمارت نشسته بود و کتابی قطور اندر خوف و رجاء بندگان برگزیده ی خدا، ورق می زد که دید غریبه ای جرینگ جرینگ کنان به سوی عمارت می آید. غریبه چون به مدخل رسید، ابو خائف بر او بانگ سر داد که: ای ناشناس کیست و از کجا می آیی و چه حاجت داری و آن زنگینکها چیست که بر ساق پای توست؟
ابوحلیم بر مدخل بایستاد و گفت: یا خائف، ابوحلیم حلماژی هستم، از سرزمین خیلی خیلی دور آمده ام، طلب توبه دارم و استغفار! این جرس هم از آن بر پای خلخال نموده ام که جمعیت نملان از بانگ آن متواری شوند و جان بی دلیل به زیر پای ابوحلیم نسپارند.
ابوخائف در حالکه در دلش به اسم ابوحلیم می خندید، روی به سمت آسمان کرد و گفت: بار خدایا این چه ابتلائی ست که با من داری و این مرد چه گناهی می توانست داشت، که خود منزّه تر از ما بوده است و به فکر جان مورچگان هم!
خائف گفت:یا بوحلیم، بر ما بگوی که آن چه گناه بوده است که حافظ جان موران را، چنین به تشویش انداخته است؟
ابو حلیم بن حاشر حلماژی گفت: یا خائف، عهد شباب بود و موسم ربیع و گلهای بهاری سر از خاک برون کرده بودند و فصل، فصل جفت گیری مارها بود و صدای چلچله ها و زمزمه ی فاخته ها در هر کوی و برزن طنین انداز و من چند حبه انگورتخمیر شده، بالا رفته بودم و عقل در نهایت ِ صورت به زوال گراییده بود و هماندم دختر همسایه در ایوان خانه به شدت در کار مطالعه ی کتاب "چگونه شوهر مناسبی به چنگ آوریم " بود که من چشمکی بر او روا داشتم و آرام گفتم: کام آن یا بِیبی و او شادان کتاب به هوا کردی و آمد و شد آنچه نباید می شد.
ابو خائف لختی بیندیشید و بفرمود: توبه ات مقبول افتاد می توانی بروی
ابوحلیم قدمی دیگر جلو آمد و گفت: یا شیخ، خواهر بزرگتر نیز در ایوان بودی و گلهای بهاری سر از خاک برون کردی و فاخته ها نیز و اندکی چلچله.
ابو خائف گفت: خداوند رحمان، چون یک ببخشید،آن دو را نیز ببخشاید، عزیمت کن.
حلماژی قدمی دیگر به سمت خائف برداشت و گفت: یا شیخ فردای آنروز که عهد شباب بود و موسم ربیع و فاخته ها سرود می خواندند، خواهر ته تغاری هم، مطالعه می کرد لامذهب در همان ایوان ، به همان پوزیسیون!
ابو خائف روی به درگاه باریتعالی کرد و گفت: بار خدایا، من دیگر احکام نمی دانم، تو خود کاری کن وین توبه از او بپذیر که اگر بدین منوال پیش رود، من هم در ایوان به کار مطالعه بودم به گاه ورودش در مدخل.
ابو خائف از ترس جان گفت: یا حلیم، مژده باد بر تو که تمام گناهان تو، طهور گردیدند در بارگه قدسی و دفتر ربّانی.
حلماژ گفت: یا خائف، من از بخشایش این ذنوب در هراس نبودم مرا ترس از آن است که ایوان خانه ی همسایه ی روبرویی هم مشرف به خانه ی ماست و موسم بهار نزدیک.
ابو خائف را کاسه ی صبر لبریز شد چندان که بر افروخت و بفرمود: یا حلماژ از این آن تا ظهور ملک الموت تو از هر گناهی بری هستی فقط لطف کن مورچه ها رو بی خیال، این زنگوله ها رو باز کن ببند یه جای دیگه ت تا خانوما از اومدنت با خبر بشن.
منبع:http://whoarewe.blogfa.com/post-81.aspx
نویسنده: دیوانه
از اول هم كار من همه اثاث كشي بوده. سفر از اين خرابه به آن خرابه. امر و نهي از بچگي و دبيرستان آشغال چند صد كيلومتري و صبحهاي زمستاني سگ آذربايجان كه عرش را هم تاكسيدرمي مي كرد . با آن اوور آلماني كه پدرم يك جفت ، يكي براي خودش و يكي براي من خريده بود. زار زار. بعد هم اين دانشگاه و آن دانشگاه. سردرگمي و هي حمل زار و زندگي به هرجا. به خاطر يك مشت كاغذ پاره. نرسيده به يكي ديگري خره مي كشد. توي اثاث كشي هم شبح پدر دست بردار نيست. بايد تخم شغال دود كنم.
هميشه سر اثاث كشي فكر مي كنم مشكل ازعيسي بوده . بلد نيست بار گناهان مرا بكشد. نه مال مرا. مال هيچكس را. هيچ باري را. الگوريتم تصليبش درست نبوده. بايد وارونه بر صليب ميشد. يا بيشتر، يا حداقل در مورد گناهان و انواع مجازاتهايش تمرين بيشتري داشت. اصلا تقصير همه است. همه را مي شناسم. سالهاست دارم ميپايمشان. نامردها. هيچكس دل به كار حساب شده نمي داد. با اين پارگي ازن هنوز هم نمي دهد. از آن پرومته يك كاره كه آتش را به آدم بفهمش نداد تا اين لوسيفر كه كارش در بالاي لندن تمام نشده. ميلتون گور به گور. با آن لهجه و انتخاب كاراكترانگلوساكسوني اش. در يونان هميشه دعوا و كتك كاري بود. هنديها هم كه بي خيال همه چيز بودند. در خودشان گره مي خورند و صد تا يكي ميان نفس مي كشيدند و لينگام بازي مي كردند. همه دارند ول مي چرخند. نيچه مادر مرده سر زا ي لوسالومه جر خورد و اواخري هم فوكو ريده مخ تلف شد. همه دارند آب به آب مي روند. گمانم در مورد اين بيماري يك چيزي جايي خوانده ام. آب آلوده يا سيفليس. شايد هم شنيدم. نمي دانم. بايد اثاث كشي كنم. اينها مهم نيست. هيچ چيز از اثاث كشي سر خرمن بدتر نيست.
اين صداهاي ناجور موسيقي مخم را خراب كرده. زده به مهندسي اعصابم. همه چيز روي زمين ولو شده. كتابها و الواح فشرده. چه كلمه بي خودي. با جعبه ها و كارتن ها سرشاخ شده ام. توي اين خراب شده هيچ چيز توي هيچ چيز نمي رود. پارادايم بيلاخ اشياي همسايه. مادرم هميشه مي گفت اين كتابها و زهرماري موسيقي آخر كار دستت مي دهد. راهي ندارم. بايد قبول كنم. هم كار دستم داده هم روي دستم مانده. از دربه دري خسته شده ام. فايده ندارد. مي خواهم ده متربرف بزند و من زير يكي از لحافهاي پنجاه كيلويي مامان بخوابم. سه سال و شانزده روز. نمي دانم چرا اينقدر.حتما حكمتي دارد. شايد هم بروم پايه يكم را بگيرم كله كنم خارجه. خسته شده ام. حالا كه در به درم چرا براي پول نه، هان؟ مردم مي گويند خارجه از شهر ما هم بزرگتر است. نمي دانم. با عمويم مي روم و دست گرمي چند سرويس شاگردي مي كنم. شوفر قابلي است. بعد هم چم و خم دنده و گاردان را ياد مي گيرم. چه شود. داستانهاي زيادي از سفرهايش مي گويد. واي شايد هم خارجه را بي خيال شدم رفتم يوكراين. عمويم مي گويد دخترانش بلوري اند. وقتي آب مي خورند از حلقومشان پيداست. قلپ قلپ. مي گويند عمويم با دخترهاي آنجا دكتر بازي مي كند. من اين بازي را بلد نيستم. جايي نخوانده ام. بايد پزشكي بخوانم. سريع. مثل هميشه باهوش و زبل. دو ترم هم جهشي بزنم صدايول بگيرم و بعد پشت فرمان. بگاز پسر. ولي بازاعتباري ندارد. ولي از اين ورجه وورجه بهتر است. بايد از بابك بپرسم. او هميشه همه چيز را مي داند و براي هر مشكلي يك دعايي، وردي بلد است. شايد همانجا ماندني شدم. قاطي تاواريش ها. بعد بايد سفارش بدهم پروتكتور برايم يك آهنگ بسازد. رئيس اورك هاي ماقبل بشر. ميناس نرگال. يك قلعه هم بايد آنجا بخرم. با نقشه لوكوربوزيه و سفارش بورخس. بورخس كبير. رفيقيم. فاب. دست به هزارتويش حرف ندارد. هم با دست چپ و هم راست. بعد هم بايد به فكر دست و پا كردن يك زيد باشم. مي گويند مثل پروتئين براي بدن لازم است. درست وسط هزار تو، در اتاق مركزي و مرموز. مي گويم بورخس ترتيب اثاثش را هم بدهد. دست و بالش گاچو ريخته برگ درخت. چند تا بپا قرض هم مي گيرم و با خيال راحت به پروتئين بدن نظم و نظام مي دهم. به به. مبله مي شود. حوصله بار و بنديل ندارم. فكر كنم بهنام بتواند حساب و كتاب مهندسي اش را رديف كند. آدم مهمي است. پدرش طياره بلد است. مي گويد با دون كورلئونه پنجشنبه ها بندري مي زند. مي گفت توي رگ. لابد مي خورند. بهنام رقص بلد نيست ولي شايد بتواند در اثاث كشي به من كمك كند. وا رفته ام. يكي سر فرش را بگيرد
منبع:http://nocturnalplexus.blogfa.com/post-48.aspx
نویسنده: نرغال